سال 1387
سال نو مبارک
صدايت ميزنم گوش بده قلبم صدايت ميزند شب گرداگردم حصار کشيده است و من به تو نگاه ميکنم ازپنجره هاي دلم به تو نگاه ميکنم چرا که هر ستاره آفتابي است من آفتاب را باور دارم من ستاره را باور دارم من دريا را باور دارم و سرچشمه دريا ها چشمان توست...........
امروز اصلا حالم خوب نیست
نمی دونم چرا...
آسمون برام دلگیر ٬ درجه حرارت یه حالت مردگی بهم میده ... حسابی کلافه ام و باز هم احساس تنهایی ... همین باعث شد تا بیام و مثل دفعه های قبل به نوشتن خزعبلاتم بپردازم
بعضی وقتا احساس می کنم که بد شانس ترین هستم . اصلآ شما به شانس اعتقاد دارین !!!!
احساس اینکه بدشانس هستی واقعآ وحشتناکه : مثل اینکه با یه میخ بزرگ تو یه گنده زار محکمت کنن و نتونی از جات تکون بخوری ... تو این مواقع سعی میکنم تا به پایین تر از خودم نگاه کنم یعنی اتفاقات بدتری که می تونست رخ بده و واقعآ برای بعضیا اتفاق میفته ... این کار ارومم میکنه
همیشه ادما دین بعضی از گناهان پدر و مادرشون رو باید بپردازن و همچنین گناهان و اشتباهات خودشون .
یه بچه کور میشه چون پدرش یه ادم کور رو به سخره گرفته . یکی دیگه فلج میشه چون مادرش نشسته پشت سر یه فلج یا قطع نخاعی بیچاره حرف زده و ....
یه نفر یه موفقیت حتمی رو به راحتی از دست میده فقط به خاطر گناهی که انجام میده
فقط همین دیگه نمی نویسم
امسال چه سالی بشه خدا میدونه ٬ سالی که نکوست از بهارش پیداست
به هر حال امیدوارم سال بسیار بسیار خوبی داشته باشید و به اون چیزهایی که لیاقتش رو دارید برسید ... این ارزوی من برای همه هست
امیدوارم بتونید به نظراتتون منو برای حل مشکلاتم یاری کنید
موفق باشید